چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد
چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟
چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟
اما افسوس ...
هيچ كس نبود هميشه من بودم
من و تنهايي پر از خاطره
. اري با تو هستم ..
با تويي كه از كنارم گذشتي ...
و حتي يك بار هم نپرسيدي
چراچشم هايت هميشه باراني است؟
یک حرف بین ما نگاه بود عشق رو نقاشی میکردیم نقش ما خورشید و ماه بود سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم کاش تو رواز روز اول مثل امروز می شناختم سر سپردن دل سپردن به سرابه
یک حرف بین ما نگاه بود
عشق رو نقاشی میکردیم
نقش ما خورشید و ماه بود
سوختم و سوختم و ساختم
هر چی داشتم به پات باختم
کاش تو رواز روز اول مثل امروز می شناختم
سر سپردن
دل سپردن به سرابه
می خوام برم برم پیشه خدا
خدا یه کاری کن بیام
دیگه از ادمای این دنیات خسته شدم
اخه چقدر باید تحمل کنم که خودمو نبینم به خودم توجه نکنم ولی بقیه برام مهم باشن
اخه چقدر بینم فقط منم که اونا رو دوست دارم اونا منو دوست ندارن
منو ببر پیشه خودت می خوام بیام دیگه این دنیا رو نمی خوام هیچی این دنیا رو نمی خوام نه ادماشو و نه مادیاتشو
من فقط تو رو می خوام خدا جونم پس نوبته من کی می شه ؟
بزار بیام دیگه خسته شدم از ادما من فقط تو رو می خوام دیگه هیچ کس رو نمی خوام
اونی که می خواسم تنهام گذاشت و رفت
ولی تو هیچ وقت تنهام نمی زاری منو بر پیشه خودت می خوام بیام دیگه
اشک نریز عزیز من از اون چشمهای نازنین
اشک نریز عزیز من که چشم من طاقت دیدن نداره
اشک نریز عزیز من که قلب من میشکنه و نابود میشه
اشک نریز عزیز من نمیدونی من میمیرم؟ من میمیرم
آخه چرا اشک میریزی
آخه می خوای که چی بگی؟
من میدونم دلتنگیتو
من میشناسم دلتنگیهاتو
من میمونم کنار تو ...
همراه تو ...
چرا آخه اشک میریزی؟
تو میدونی؟؟؟
نمیدونی !!!!
من میدونم ....
خوب میدونم
صدف که وقتی باز بشه
مرواریدش پیدا میشه
وقتی اونها میغلطن و ناز میکنن
از اون چشمهای ناز تو میان بیرون
من میمیرم ....
من میمیرم
حالا اگر میخوای من بمیرم
نابود بشم
از دست برم
تو اشک بریز..
اشک نریز عزیز من
بر دروازه ی شهر عاشقی نوشته اند:معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز...من از بوی نگاه نازنینت، خاطره ها دارم!دستم به بودنت عادت دارد و با این همه نیاز...در سر برگ دفتر شعرم نوشته ام:چشمت همه ناز است و قلبم همه نیاز!...
:::●┼┼
گالری عكس بهاربيست
فال عشق