مي خواستم من برات مثل بقيه باشم تو برام از همه مهم تر شدی
مي خواستم تو سكوت نكنی خودم سكوت كردم
مي خواستم تو هيچ وقت آزارم ندی من تا حد توانم آزارت دادم
مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم
مي خواستم تا هميشه بهم خوبی كنی من بهت بدی كردم
مي خواستم بری دنبال زندگيت اما تو همه ی زندگيم شدی
حساس تنهایی
امروز هم احساس تنهایی می کنم .تنهای تنها در سرزمین ناآشنایان حقایقی که از آن گریزانم.
در این میان به دنبال کسی می گردم تا حرف دلم را برایش بازگو کنم . اما وقتی که از همه چیز و همه کس و همه چیز نا امید می شوم به خلوت ترین مکان پناه می برم و به دور از چشم دیگران اشک می ریزم .اشکهایی که بیان کننده ی دردهای درونی ام هستند...
منتظر لحظه ی دیدار تو هستم سخت است بگویم که گرفتار تو هستم ای عشق تو رفتی و مرا ساده شکستی من در پی این حادثه غمخوار تو هستم هرچند که دور از منی و من ز تو دورم بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم